
دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کنددیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی داردمی روم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنمکه به چراغ های نورانی و دست های گرم دیگر اعتمادی نیست...
ادامه مطلب
وقتی که دیگر نبودمن به بودنش نیازمند شدموقتی که دیگر رفتمن به انتظار آمدنش نشستموقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بداردمن او را دوست داشتموقتی که او تمام کردمن شروع کردموقتی که او تمام شدمن آغاز کردمچه سخت است تنها متولد شدنمثل تنها زندگی کردن استمثل تنها مردن (دکتر علی شریعتی)...
ادامه مطلب