
شهریست در کنار آن شط پر خروشبا نخلهای در هم و شبهای پر ز نورشهریست در کنارهٔ آن شط و قلب منآنجا اسیر پنجهٔ یک مرد پر غرورشهریست در کنارهٔ آن شط که سالهاستآغوش خود به روی من و او گشوده استبر ماسه های ساحل و در سایه های نخلاو بوسه ها ز چشم و لب من ربوده استآن ماه دیده است که من نرم کرده امبا جادوی محبت خود قلب سنگ اوآن ماه دیده است که لرزیده اشک شوقدر آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ اوما رفته ایم در دل شبهای ماهتاببا قایقی به سینهٔ امواج بیکرانبشکفته در سکوت پریشان نیمه شببر بزم ما نگاه سپید ستارگانبر...
ادامه مطلب
دهانم پر از حرف نگفته است...ولی حیف که با دهان پر نمیشود حرف زد...!...
ادامه مطلب